کاش

چهارمین سالگرد وصال عشقمون
نویسنده : nasim saba - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥
 

باز هم اومدم

حدود 5 سال پیش اصلا تصور نمی کردم که بتونم همچین روزهایی رو ببینم ،‌روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم تا به همدیگه رسیدیم ، روزهای خیلی سختی بود روزهای بی تو بودن

روزهایی که با خیال تو به خواب میرفتم، با خیال و یاد تو بیدار می شدم، زندگی می کردم و ...

اما هرچی بود تمام شد ، اما یه چیزی همیشه ته قلبم می گفت که نا امید نشو از دوست داشتن، همه می گفتن فراموش کن، اما دلم می گفت نه ، صبر کن و به خدا توکل کن امید داشته باش

و الان خیلی خوشحالم ، این حس و حال خوب رو مدیون همه ی عزیزانم مخصوصا دعاهای خیر پدر و مادر و اطافیانم هستم، برای عزیزانم مخصوصا داداشهای گلم آرزو می کنم به زودی زود این حس به عشقشون رسیدن و خوشبخت شدن رو بچشن

الان دارم آهنگ " یه روزی میاد " از آلبوم سی سالگی خواجه امیری رو گوش میکنم و یاد روزهای گذشته می افتم و دلم واسه همه ی اون کسایی که عاشق هم دیگه هستن و بنا به دلایلی باید از همدیگه جدا بشن خیلی می سوزه حتی برای اولین بار که گوش کردم این آهنگ رو گریه کردم ...

داشتیم با همسری میرفتیم مسافرت ، همسری تعجب کرده بود از اینکه من گریه ام گرفت 

خیلی دوستش  دارم امیدوارم بتونم همسر خوب و لایقی باشم و در کنار همدیگه بتونیم روزهای خوبی رو بگذرونیم به همراه میوه ی عشقمون گل پسرم رادوین جونمون


 
 
دلم تنگه
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥
 

دلم تنگه

دلم برای داداشم خیلی تنگ شده الان یک سالی هست که ندیدمش ، از وقتی که رفت مسافرت و قصد مهاجرت کرده خیلی دلم واسش تنگ میشه ، اما به خاطر خودش و خودم سعی میکنم با دلتنگی بسازم و زیاد به روی خودم نیارم

دارم آلبوم سی سالگی خواجه امیری رو گوش میکنم و دلم بد جور هوای دادش رو کرده ، از بعضی شرایط هم خیلی ناراحتم ،‌بهتره بگم از موقعیت ها و اتفاقاتی که پیش میاد 

اصلا امروز رو مد نیستم حال و هوای خوبی ندارم شاید هم بخاطر این باشه که تو این چند روز رادوین زیاد حالش خوب نبود و مریض بود نمیدونم ولی امروز دلم خیلی تنگه ...


 
 
تولد همه هستی ام
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥
 

عزیز دل مامان دیروز تولد دوسالگیت بود، هنوز هم باورم نمیشه که عشقم به ثمر نشست و بار داده ، پسر گلم واست یه عالمه آرزوی قشنگ دارم ارزو می کنم خوشبخت بشی 

ارزو میکنم همیشه لبخند روی لبهای قشنگت باشه

پسر گلم دارم روز به روز بزرگ شدنت رو حس میکنم دوری از تو واسم خیلی سخته 

چند وقت پیش متنی رو خوندم که خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و اشکم رو در اورد 

اما واقعیتی هست که باید باورش کنم دوست ندارم هیچ وقت از هم دور بشیم اما اگه روزی این اتفاق افتاد امیدوارم که اونقدر غرق در خوشحالی و خوشی باشی که دوری واست سخت نباشه عزیزکمممم

خیلی دوستت دارم پسر گلم

این هم اون متن که منو خیلی تحت تاثیر قرار داد :

فرزندم،
از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...
امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و
سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد... 
تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...
شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها
دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!

 
 
 
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٤
 

قلب


 
 
 
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می مفروشم کرد

.............................................................................................................

نمی دونم چرا گاهی خیلی حالم از مردم و این دنیا می گیره و حس می کنم که گاهی کاهام به اون نتیجه ای که می خوام نمیرسن !

مثل کارم

خیلی دارم تلاش می کنم که خودمو نشون بدم ، قابلیت ها و توانایی هامو اما نمی دونم که کجای کارم می لنگه ...

از خودم تعریف نمی کنم اما تو کارم کم کاری نمی کنم و هر روز سعی می کنم که کارها و وظایفی رو که دارم به نحو احسن انجام بدم و برنامه ریزی کنم از ابتدای روز کارهامو مرور می کنم که مبادا یادم بره و یا کاری رو اشتباه انجام بدم اما این حس قدرنشناسی که اصلا هم ازش خوشم نمی یاد می یاد به سراغم

شاید هم من حساس شدم و زیادی دارم خودمو اذیت می کنم ،‌با حرفی زود ناراحت می شم ، گاهی حس می کنم که نمی تونم منظورم رو به بقیه بفهمونم و این باعث سوء تفاهم می شه


 
 
فقط و فقط برای همسرم...
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱
 

می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری…
خنده هایم برای توست با تو بودن مرا شاد می کند…
و بی تو بودن مرا گریان…
تو با منی چون در قلب منی.قلبم را با دنیا عوض نمی کنم…
چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم…
قلب


 
 
این روزها...
نویسنده : nasim saba - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
 

این روزها چه قدر دلم هوای آن روزها را کرده …


 
 
یه شب پر از دلتنگی ...
نویسنده : nasim saba - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱
 

زندگی نوشتنی زیاد داره اما گاهی هیچی پیدا نمی کن بنویسی جز … سکوت …


 
 
سکانسهای کلاجه
نویسنده : nasim saba - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 

سکانس اول : ساعت 14:50

امروز از اون روزایی بود که حال و حوصله نداشتم و تا الان هم ندارم ...

نمی دونم چرا بعد از گذشت هفت ماه هنوز نتونستم آدمای دور و برم رو بشناسم سوال غمگینم ...

کارم رو دوست دارم اما گاهی حس می کنم یه زمزمه هایی رو مشنوم و همین خیلی خیلی آزارم میده ...

البته میدونم که گاهی اوقات بهانه میگیرم و علتش هم دلتنگی هست ...

نمیدونم چکار کنم و ...

وای ی ی ی ی ی ی

دست و دلم به کار هم نمیره

دلم می خواد پرواز کنم ...

گرممه .......

سردمه .........

حسابی کلافه ام

کمی هم غمگین و معترض !!!!!!!

 


 
 
تقدیم به اپافرودیتوسم
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 

تو را نه عاشقانه .
و نه عاقلانه ...
و نه حتی عاجزانه ...
که تو را عادلانه
در آغوش می کشم !!!
عدل مگر نه آنست که هر چیزی
در جای خویش قرار بگیرد ؟؟؟!!!‬


 
 
آولین روز آبان (یه روز دلتنگ ...)
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
 

گاهی اوقات بدون هیچ دلیلی بی حوصله میشم و دلم می خواد در یکی از این ثانیه های سرد و بی روح منجمد بشم  و اونقدر در این حالت خلسه و انجماد بمونم تا آفتابی گرم و پر شور از راه برسه و تمام ثانیه های سرد و بی روح رو از این حالت در بیاره ...

امروز حال و هوای دلم کمی ابری و خاکستریه , دلتنگ نیستم اما اطرافم غمی عجیب رو حس می کنم , تنهایی و غم

نمی دونم این غم و تنهایی مربوط به کدوم یک از آدمای اطرافم هست و اونقدر پر انرژی که ثانیه های من رو تحت الشعاع قرار داده و من رو بی تاب کرده

دلم می خواد پرواز کنم , شاید هم دلم هوای یار رو کرده و این بی تابی و بی قراری و سرما به خاطر دوری از اون هست...

نمی دونم گیج و کلافه و سردر گمم...

ثانیه ها هم که اونقدر کند می گذرن که  روی لاک پشت رو کم کردن , می خوام هی نق بزنم و هی ...

اما یه ندایی میگه نه دختر به کارت برس مگه خوشی زده زیر دلت اما من می دونم اینجا می خواد یه اتفاقایی رخ بده حسشون می کنم کاش این حسم اشتباه باشه و اینطور نباشه

کاش همه اینا توهم باشه یه توهم فانتزی ی ی

اون هم از نوع اول آبان , آخه ناسلامتی امروز اول آبان هست رسیدم به ماه وسط پاییز

, فصل عاشقای بی قرار و دلای بی تاب

فصل دلواپسی ها و دلتنگی ها

می دونم اینجا دلی تنگ هست

خدایا یعنی میشه روزی از راه برسه که هیچ دلی تنگ نباشه

هیچ دلی غمگین نباشه ؟

کاشکی بتونم اون روز رو ببینم

 


 
 
دلنوشته
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
 

امروز داشتم یکی از آهنگه های محمد نوری رو گوش می دادم نمیدونم چرا یهو دلم گرفت و بغض کردم با اینکه این روزا واسه ی من روزای خیلی قشنگی هستن , روزهایی که سالها منتظر رسیدنشون بودم اما نمی دونم چرا دلم گرفت ...

یه آرزو دارم و اون این که توی این دنیا یه روزی بیاد که هیچ انسانی تنها و بی مونس نباشه

چون خودم درد تنهایی رو با تمام وجودم حس کردم و میدونم که چه به روز آدم میاره این درد ...

دور و برم آدمهای تنها رو زیاد دیدم ,‌آدمهای اهل دل و معرفت که با همه سادگی و مهربونی باز هم بهشون ایراد گرفته میشه به مهربونی و سادگیشون به اینکه دوست دارند آدمهای اطرافشون رو  و این چقدر واسه ی من سخته که اونا رو تنها ببینم

از ته دلم واسشون دعا می کنم که هیچوقت تنها و غمگین نباشند

این هم از اون آهنگی که دلم رو فرو ریخت ...

 

زندگی یه کوره راهه بی نشونه

هیشکی دست سرنوشتو نمی خونه

وا مونده ی شهر و دیارم

عاصی ز دست روزگارم

تنهای تنها

دل کنده از شهر امیدم

از دل کلامی نشنیدم جز نام غم ها

دنیای ما چرا به ما وفا نداره بی اعتباره

چرا خزون همیشه آفت بهاره این روزگاره

یه روز تو زندون غم دل های ما زندونیه

شادی فردا , مرگ غم , تقدیر آسونیه

 


 
 
برای تو ...
نویسنده : nasim saba - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
 

قصه از کجا شروع شد را نمی دانم

همینقدر می دانم که دلی بی تاب شد بی تاب دیددنت , بی تاب نگاهت , بی تاب شنیدن صدایت ...

آنقدر بی تاب شد که در پی ات کو به کو آمد به دنبال نشانه ها مسیری بس ناهموار را طی کرد آنقدر در این بی تابی پیچ و تاب خورد , گاه با دشت , گاه با کویر,‌گاه با آسمان,‌گاه با کوه , گاه با باران,  همپیمانه گشت تا اینکه توانست به سرزمین تو راه پیدا کند ...

در آن وادی که از ورود به آن مضطرب بود که مبادا این میزبان او را نپذیرد سفری طولانی را پیموده بود سفری که در آن کلی ملامت از دوست و آشنا برای رسیدن به وادی معشوق شنیده بود , بارها او را از ادامه مسیر منصرف کرده بودند اما او نمی توانست که بی تابی دلش را طاقت بیاورد , نمی توانست او را از دست بدهد , در طول مسیر دلداریش میداد که طقت بیاور او را میابم و ادامه داد

آنقدر رفت و رفت و رفت تا رسید به سرزمین رویایی

از پا نهادن به آن سرزمین واهمه داشت که مبادا باز هم دلش آرام نیابد ,‌که مبادا پذیرای دل بی تابش نباشند ...

اما وقتی دلش را نگاه می کرد و بی تابی او را میدید عزمش را جزم می کرد که ادامه دهد روزها گذشتند و او ادامه داد گاه با شور و گاه با خستگی

کم کم دل بی تاب به دلی بی رمق و بی توان داشت تبدیل میشد و این او را داشت ذره ذره آب می کرد

تا اینکه در یکی از روزهایی که انتظارش را نداشت دل بی تاب از جایش بلند شد انگاه که جان تازه ای گرفته معجزه

معجزه ای رخ داده بود و او را بی تاب تر کرده بود

او را در میان کویر یافت کویری که با حضور او تبدیل به باغی بس زیبا شد

 


 
 
برای خودم که گاهی خاکستریست...
نویسنده : nasim saba - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
 

وقتی که قلب باغچه بستر بوسه های باران است , سبزها تکرار می شوند. وقتی که پرستوها از کوچ اندوهگین سرما باز می گردند, بهار تکرار می شود .

گاهی به آسمان نگاه کن , تن به رویا بسپار , با نسیم پرواز کن تا دیروز ... تا سالها پیش , تا مرز شفاف کودکی ... با مهتاب حرف بزن , تنهاییت را با آب و آیینه قسمت کن , به چشمانت وفا بیاموز و آبی آرامش را با دستانی پاک بر ضریح دلت محکم کن .

خدایا به کبوتران مانده , دوباره بال پریدن

به دلهای مرده دوباره تپیدن  و به قلبهای خسته شوق دوباره زیستن را هدیه کن

خدایا مرا تا وسعت بی نهایت آفتاب منبسط کن , می خواهم چون رویای شیرین کودکی زلال و ساده باشم و با مدادرنگی هایم زندگی کنم , سبز باشم و سبز بمانم و هر بامدد با خورشید آغاز شوم. می خواهم به قاصدک هه و گلها سلام کنم و تا بلندترین قله های روشن فردا اوج بگیرم .

می خواهم دوست بدارم هستی ات را با تمام رنج ها و رنگ هایش ...

 


 
 
مناجات ...
نویسنده : nasim saba - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
 

خداوندا ! اگر در کار تو چون و چرا کردم
خطا کردم.
و گر در ناامیدی ، تکیه جز بر کبریا کردم ،
خطا کردم.
حلالم کن.
خطا کردم.
اگر اسمی به جز اسم تو آمد بر زبانم ،
من پشیمانم.
و گر در نیک روزی ، غفلت از شکر و دعا کردم ،
خطا کردم.
اگر لغزیده گاهی ذره ای پایم ، ببخشایم .
و گر از فرش زیرم اندکی پا را فرا کردم ،
خطا کردم.
نفهمیدم
که عشق اول و آخر تویی عشق آفرینا، من
خطا کردم


 
 
دلم ...
نویسنده : nasim saba - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
 

  دلم حضور مردانه می خواهد

 


     نه اینکه مرد باشد نه ... مردانه باشد

 


                                                 حرفش

 


                                                       قولش

 


                                                          فکرش

                                                            نگاهش

 


                                                                  قلبش و ...

 


                                                                  آنقدر مردانه که بتوان تا

 


                                                                    بینهایتِ دنیا به او اعتماد کرد

 


                                                                      تکیه کرد‬


                                                                       دلم تو را می خواهد  ...قلب


 
 
ضمیر تو...
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
 

اوج خوشبختی من

            پیدا کردن (تو)

            از میان این همه ضمیر بود ...قلبقلبقلب

 

 

 

 


 
 
انسانیت
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
 

از میان دو واژه انسان و انسانیت

                            اولی در کوچه ها

                                       دومی در لابه لای کتابها

                                                      سرگردان است ...دل شکسته


 
 
اشتراک
نویسنده : nasim saba - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

انسانها در یک چیز مشترکند

 

   متفاوت بودن ...


 
 
یادت ای دوست بخیر...
نویسنده : nasim saba - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
 

یادت ای دوست بخیر ، بهترینم خوبی ؟ خبری نیست ز تو ! دل من می خواهد، که بدانی بی تو، دل سو دا یی من میمیرد

یادت ای دوست بخیر نازنینم خوبی ؟خبری نیست ز تو دل من میخواهد، که بداند چه کسی در دل دریایی تو جا دارد؟

یادت ای دوست بخیر. یاد آن لحظه که دستان تورا بوسیدم یاد آن خنده ی پر معنایت، که به یادم مانده...............

که مرا در دل تنهایی خود جای گذاشت......................

من شنیدم که توهم تنهای........................................ ..

من شنیدم که کسی قلب تورا، زیر بی رحمیه پایش له کرد ولی اکنون منو تو مثل همیم هردو آزرده ی عشق

من دلم بسته به چشمان تو بود،تو دلت بسته به چشم دگران

راستی تو بگو، که بیادم هستی،خبری از شب تنهایی من میگیری

هرچند تو خودت میدانی، که دلم تنها نیست،

 من هنوزم به تو می اندیشم که دراین نفرت هر ثانیه ی بغض ز مان................

در تب و تاب شب تیره ی خون، در میان این همه سایه ی سرد و تو تنهایی و من، به تو می اندیشم............... و تو در بست غمگین زمین پنهانی........... و تو تنهایی و من به تو می اندیشم............... کاش میشد که تو با من باشی .......................... کاش میشد که تورو یافت در این فاصله ها................... کاش می شد به دلت محرم، بودیا به زخم جگرت مرهم شد من فراموشم شد، آنهمه سردی را.......... این همه حرف حدیث، که سرودم امشب نا مه ای بود، به دستان شما، کاش به دستت برسد تا بدانی که من از، شب دلتنگیه تو با خبرم و چقدر محتاجم، که تو با من باشی


 
 
← صفحه بعد