انسانها در یک چیز مشترکند
متفاوت بودن ...
نظرات ()یادت ای دوست بخیر ، بهترینم خوبی ؟ خبری نیست ز تو ! دل من می خواهد، که بدانی بی تو، دل سو دا یی من میمیرد
یادت ای دوست بخیر نازنینم خوبی ؟خبری نیست ز تو دل من میخواهد، که بداند چه کسی در دل دریایی تو جا دارد؟
یادت ای دوست بخیر. یاد آن لحظه که دستان تورا بوسیدم یاد آن خنده ی پر معنایت، که به یادم مانده...............
که مرا در دل تنهایی خود جای گذاشت......................
من شنیدم که توهم تنهای........................................ ..
من شنیدم که کسی قلب تورا، زیر بی رحمیه پایش له کرد ولی اکنون منو تو مثل همیم هردو آزرده ی عشق
من دلم بسته به چشمان تو بود،تو دلت بسته به چشم دگران
راستی تو بگو، که بیادم هستی،خبری از شب تنهایی من میگیری
هرچند تو خودت میدانی، که دلم تنها نیست،
من هنوزم به تو می اندیشم که دراین نفرت هر ثانیه ی بغض ز مان................
در تب و تاب شب تیره ی خون، در میان این همه سایه ی سرد و تو تنهایی و من، به تو می اندیشم............... و تو در بست غمگین زمین پنهانی........... و تو تنهایی و من به تو می اندیشم............... کاش میشد که تو با من باشی .......................... کاش میشد که تورو یافت در این فاصله ها................... کاش می شد به دلت محرم، بودیا به زخم جگرت مرهم شد من فراموشم شد، آنهمه سردی را.......... این همه حرف حدیث، که سرودم امشب نا مه ای بود، به دستان شما، کاش به دستت برسد تا بدانی که من از، شب دلتنگیه تو با خبرم و چقدر محتاجم، که تو با من باشی
نظرات ()
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت
![]()
نظرات ()تدبیر کند بنده و تقدیر نداند * تدبیر به تقدیر خداوند نماند
..........................
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند * حیله بکند لیک خدایی نتواند
..........................
گامی دو چنان آید کو راست نهادست * وانگاه که داند که کجاهاش کشاند
..........................
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن * کین مملکتت از ملک الموت رهاند
..........................
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر * کین کام ترا زود به ناکام رساند
..........................
اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری * کاشکار ترا باز اجل باز ستاند
..........................
چون باز شهی رو به سوی طبله بازش * کان طبله ترا نوش دهد طبل نخواند
..........................
از شاه وفادارتر امروز کسی نیست * خر جانب او ران که ترا هیچ نراند
..........................
زندانی مرگند همه خلق یقین دان * محبوس ترا از تک زندان نرهاند
..........................
دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست * تا هر که مخنث بود آتش برماند
..........................
حاشا ز سواری که بود عاشق این راه * که بانگ سگ کوی دلش را بطپاند
نظرات ()
نظرات ()به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن , ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند ناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده ست
دل به لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه ! یک روز همین آه تو را میگیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
نظرات ()بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه دلتنگ شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
"بال" وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت ازمسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
نظرات ()زمانی از پایان یافتن زندگی هراس داشتم
زمانی از یاس و نا امیدی خوشم نمی آمد
زمانی واژه ی دوست برایم لذت بخشترین واژه ها بود
زمانی لبخند و خنده از روی لبانم نمی رفت و مدام در حال خنده بودم
زمانی پر از امید بودم پیام آور شادی
زمانی با ورودم زلزله رخ می داد
اما ...
اما...
شکستم
شکستند مرا...
مرا شکستند و رفتند تمام یاران و دوستان
شدند رفیقان نیمه راه
و اکنون
اکنون دیگر از پایان یافتم زندگی هراسی ندارم حتی گاهی دلم می خواهد همین لحظه باشد
اکنون تمام لحظه هایم پر از نا امیدی و یاس شده اند
در سرابی غلط می خورم و چشمانم هر روز کم سوتر می شود
اکنون واژه ی دوست برایم واژه ای بس غریب و ...
اکنون به هیچ مجلسی نمی روم
دیگر من ماندم و من
از تو می پرسم این بود حق من !!!!!!!!!!!
تویی که مرا ذره ذره آب کردی و خاکسترم را به باد دادی
انگار این روزها هم خدا صدایم را نمی شنود
نمی دانم ...
نظرات ()من از یک شکست عاشقانه می آیم، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. می گویند از صبح بنویس،از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،باران پنجره چشمانم را شسته است . بی ستاره ام و زرد با طعم معطرپائُیز،که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است. دیگر نمی شود اعتماد کرد زیرا سقف اعتماد تعمیری است ،مدام چیکه می کند، نمی توانم باورش کنم !!!! مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که اتفاق افتاد ، این واقعیتها درد را بدرد می آور دو آتش را می سوزان دو قلب مرا.... اعتراضی نیست که به او نمی رسم. همین برایم کافی است که دوستش دارم اگر چه حتی تنهایم بگذارد، اگر فقط بدانم خوشبخت است ... خلاصه غم سنگینی است گاهی اوقات ، سر نخواستن دلی دعواست اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های خیال گدائی کرد دقیقا مثل من،بازنده ای سر بلند ،عاشق،عاشق قلبی پاک،عاشق تنهائی ،عاشق خاطره ها راستی یه چیز عالی هیچ کس نمی تونه خاطره هاموازم بگیره. این خاطرات همشون مال خود خودم هستن نمی زارم هیچ کس اونا رو ازم بگیره هر شب همه اونا رو مرور میکنم نکنه یه خط ازشون کم شه نمی گذارم هیچ کس حتی یک کلمه اش را ازم بگیره . سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد . گریه میکنم با شکوه ، مثل اقیانوس بلند مثل کوه ،او نمشنود نمیخواند ولی شاید روزی باور کند...
نظرات ()سکانس اول:
صبح شده و من توی حیاطم یه هو نگاهی به لاله زیبای توی باغچه وی اندازم و بهش سلام میکنم می خوام برم توی خونه که توجه ام به همسایه ی لاله جلب میشه کم مونده از شوق داد بزنم آروم سرمو میبرم کنارشون و میگم سلام نرگسم خوبید ! شما کجا و این جا کجا
امیدوارم مثل نرگس نباشید !
خوش اومدید
سکانس دوم:
با شوق میرم داخل هال و مامانمو صدا میکنم و میگم مهمون داریم میگه چی؟
میگم مهمون١
٢ تا نرگس و یه شعر زیر لب زمزمه میکنم با خودم و میرم صبحونه رو بخورم
سکانس سوم: ساعت ١٢ ظهر
باز هم میرم یه سری به نرگسهام بزنم و داد میزنم میگم ۴ تا هستنننننننننننننننن
وای که چه دوستای خوبی
وای که چه بویی و چه عطری
اما یهو دلم میگیره و بغض میکنم
یاد یه ماجرایی می افتم کمی گریه میکنم و باز هم میرم داخل اتاق آبی و...
سکانس چهارم:(4 روز بعد)
باز امروز صبح اول سراغ نرگس هام رفتم اما ناراحت بودن و اخم کرده بودن آخه کثیف شده بودن آب رو باز کردم و بعد از یه حمام و یه گپ کوچولو باز هم شدن همون نرگس های خندان
اما نرگس قصه ی ما هنوز هم غمگینه و داره با زندگی سر میکنه و تلاش میکنه!
نظرات ()نمی دونم چرا ما آدما گاهی اینقدر جسور میشیم که به خودمون اجازه میدیم که چیزی رو که بهمون دادن با تمام وجود له کنیم و بعد تلاش میکنیم بدون اینکه کسی متوجه بشه اونو بچسبونیم و فکر میکنیم که اون طرف اصلا هیچ ضربه ای رو متوجه نشده
یه جایی خوندم که یه قلب تکه تکه و وصله پینه از یه قلب پاک و تمییز و دست نخورده خیلی با ارزش تر هست
می خواستم امسال برام شروعی دوباره باشه و امیدوارم که همینطور هست اما با شزوع سال باز هم تمام دلشکستگی ها اومدن
باز هم دلم برای همه ی اونایی که تنهام گذاشتن و تصمیم گرفته بودم که همونطوری که منو تنها گذاشتن برم از زندگیشون محو بشم اما مثل اینکه نه اونا تونستن و نه من
البته اونقدر دلم شکسته شده بود که نای جواب و پاسخ اونا رو نداشت
آه ...
بچه که بودم فیلمی رو دیدم به اسم "افسانه ی آه" خیلی دلم می خواد که باز هم اون فیلم رو ببینم و چقدر دل می خواست وقتی آه... میکشم اون فرشته ای که اسمش آه هست ظاهر بشه درست مثل فیلم
اما این چیزا فیلم هست
واقعیت زندگی یه چیز دیگه هست انگار آدما شدن آدم آهنی و دوره و زمونه شده عصر ماشین و آدمای ماشینی آدمایی که واسه احساسات دیگران هیچ ارزشی قایل نیستن و با هر عذر و بهانه ای می خوان این کارشون رو توجیه کنن
هر چند هستن هنوز آدمایی که احساساتشون از بین نرفته
اونقدر حرف دارم واسه گفتن و نوشتن که نمی دونم از کجا بنویسم
اما ...
پرم از نانوشته ها
خسته از بی وفایی یاران و دوستان
نظرات ()اگه به تو نمیرسم این دیگه قسمت منه ،
نخواستم اینجوری بشه ،این از بخت بد منه
نظرات ()اکنون تو می روی٬٬
و من دوباره می نویسم.
همیشه همین بوده است : نوشته ام که خالی شوم٬ اما پر شده ام٬٬
پر از بغض...پر از دغدغه..
و تهی بودم٬آنجا که باید اشباع می بودم...و نوشته ام تا تهی تر شوم.
اکنون تو می روی ٬٬
و لبریز می شوم..
و تو با لبخند زیبایی می گویی:
باید عادت کرد به جدایی ها!
و من فکر میکنم: هرگز نمی توانم!
وانمود می کنم که آسان است٬
و لبخند تلخی می زنم.
آری اکنون و امروز می نویسم٬٬
حال که هر لحظه جدایی نزدیک می شود.
اکنون که تو هستی معشوق من٬
و من به پیشواز اشک ها رفته ام...
نظرات ()چقدر دلم می خواد داد بزنم و فریاد بکشم
این روزها باز هم صبر و سکوت و تحمل بعضی افکار امانم رو برید و از همه بدتر مرگ لحظه ها و ثانیه ها
نظرات ()
یک کلمه یا یک حس درونی از اعماق روح آدمهایی که تمام کارهای خوب و بدشون رو میندازن گردن دل. وقتی ناراحتن دلشون میگیره .
وقتی خوشحالن دلشون باز میشه.
وقتی غصه دارن دلشون میترکه .
وقتی اصرار به انجام کاری دارن دلشون میخواد اون کارو انجام بدن .
وقتی منتظر یک خبر یا یک نتیجه هستن دلشون شور میزنه و آروم وقرار نداره .
وقتی نگران کسی هستن دلشون هزار راه میره.
وقتی نمی تونن تصمیم بگیرن به ندای دلشون گوش میدن.
وقتی غصه وناراحتی کسی رو می بینن دلشون براش می سوزه.
وقتی عاشق کسی میشن بهش دل میدن و وقتی بی وفایی می بینن دلشون میشکنه .
وقتی از چیزی می ترسن دلهره دارن و وقتی ناامیدی میاد سراغشون دلسرد میشن .
وقتی همزبونی پیدا نمیکنن توی دلشون با خودشون حرف میزنن .
- البته اینا همه غیر از دل درد و دل پیچه و تمام دردهای فیزیکی مربوط به دله.
طفلکی دل...
نظرات ()
چارلی چاپلین به دخترش:
تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده!
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن!
قلبت را خالی نگه دار، اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد.
به او بگو که تو را بیش تر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد، و به تو نیاز دارم
نظرات ()سلام آشنای دیروز و غریبه امروز
دیروز به یاد روزهای آشنای با تو بودن دوباره خاطرات قدیمی را مرور کردم ، خاطراتی که لحظه به لحظه با من و این روزهای بی قراری هستند و رفیق نیمه راه نیستند ...
یک لحظه چشمانم مرا به گذشته برد ، حس کردم کنارمی چه لذت کوتاهی بود رویای در کنار تو بودن ...
دلم خیلی بی قرار روزهای آشنایی شده و مدام به هر دلیلی بهانه آن آشنایی را که این روزها بسان غریبه ای با من شده را می گیرد و من از پس او و بهانه هایش بر نمی آیم
راستش را بخواهی به او حق می دهم که بی قرارت باشد آخر تو هوایش را خیلی داشتی اما این روزها ...
نمی دانم تا کی می توانم برایت بنویسم و اینکه آیا از نوشتن خسته می شوم یا ...
دوستی به من گفت وقتی نوشته هایم را می خواند ترس برش می دارد نتوانستم احساسش را درک کنم اما برای او و احساسش خیلی احترام قایلم هر چند در روزهای بیکسی او نیز مرا در این وادی سر گردان و حیران رها کرد و رفت اما برای من خیلی قابل احترام است ،همینکه او نیز گاه گاهی سرکی به آشیانه من می زند برایم کافیست.
ولی تو که نوشته هایم را دوست داشتی نمی دانم هنوز هم به آشیانه ی من سرک می کشی یا نه ! ؟
اما برایت می نویسم تا بدانی که چقدر روزهای بی تو بودن سخت و غم انگیز و سنگین هستند ...
دیروزیک اس ام اس از طرف یکی از شاگردانم داشتم که نوشته بود" دوستت دارم بدون دلیل ! چون دوست داشتنی که دلیل داشته باشد یا از روی احترام است و یا از روی ریا ..."
بارها به تو گفتم دوستت دارم و نمی دانم دلیلش را یادت هست ؟
اما نمی دانم دلیل دوست داشتنت را ؟؟؟
راستی هنوز هم دوستم داری ؟
این روزها در سرزمین تنهایی خویش چه کسی برایت لالایی شبانه را نجوا می کند؟
آیا هنوز هم ماه را نگاه می کنی؟
آیا هنوز هم...
آیا هنوز...
آیا...
آیا...
هر کجا هستی دلت بی غم
نظرات ()دیشب باز خواب
"رویایت را آورده بود..."
مثل همیشه آروم و صبور و مهربون .
...
گاهی این رویا آرام و مهربان و گاه سرگشته و حیران !
دیشب رویایت کمی گنگ و مبهم بود اما هر چه بود از تو مهربان تر بود !
چقدر این رویا را دوست دارم
می دانی فرق تو با رویایت چیست ؟
اینجا از من نمی گریزد !
نگاهش با من غریبگی نمی کند ...
این روزها تو کجایی که روی تمام حرفها یک خط قرمز پر رنگ بکشی !
کجایی که من دیگر توان نگاه های پر از تشویش و اضطراب را ندارم !
کجایی که بدانی دارم شک می کنم
به خودم
و از همه مهمتر
به احساسم !
وای اگه به احساسم شک کنم و این شک بجا باشه اونوقت ...
آخ ...
دیگه اتاق آبی پر شده از شک و تردید و هراس
آدمها دیگه به جای پاشیدن بذر امید و محبت بذر شک و تردید رو به همدیگه تقدیم می کنن
انگار قحطی بذر امید و عشق و محبت اومده !
و چقدر سخته توی دنیایی زندگی کنی که پر از شک و تردید باشه !
شک کردن به احساسات
این روزها حسابی کلافه و سر در گمم...
من دلم واسه گذشته تنگ شده ...
نظرات ()سکانس اول(دعای سحر)
با شنیدن صدای دعای سحر که از مسجد پخش میشه از خواب بیدار میشم ١٠ دقیقه تا اذان مونده نگاهی به ساعت میکنم و با خودم می گم اپافرودیتوس... و بغض میکنم مثل بیشتر لحظه های بنفش یاسی کمرنگ بغضم رو با یه لیوان آب قورت می دم و باز فکر میکنم به اینکه "دوستی من تا نداره !!! " اینو یادت می یاد همیشه می گفتی ! اما الان این روزها این دوستی که تا نداره کجاست؟
سکانس دوم (نماز صبح)
نفهمیدم کی خوابم برد باز هم اون رجیم منو خواب کرد اما یه هو از خواب پریدم و نمازم رو خوندم نزدیک بود نمازم قضا بشه ! بعد از خوندن نماز صبح بز یه نیم نگاهی به ساعت می اندازم ساعت۶:٣٠ با خودم میگم یه ساعت می تونم بخوابم ...
سکانس سوم(صدای زنگ ساعت)
با شنیدن صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشم اما دلم نمی خواد که امروز برم سر کلاس اما یه قرار مهمتر دارم باید برم پیش خانم قاسمی از جا بلند میشم اما نه سر حال آماده رفتن میشم امروز اصلا نگاهی به آسمون و اطرافم نکردم نمی خواستم اون کبوتر رو ببینم ...
سکانس چهارم(لج ...)
از دیشب دارم مدام به این فکر میکنم که کجای کارم اشتباه بوده کاش هیچگاه ندیده بودمت ...چقدر این لحظه ها دارن کند می گذرن مثل بچه ای که تازه داره راه رفتن رو یاد می گیره ...
کاش اینقدر به زندگیمون لج نمی کردیم کاش اینقدر خودخواه نبودیم ، کاش ...
کاش ...
کاش می موندی فقط می موندی ......
کاش ...
سکانس پنج(یه اتفاق غیر منتظره )
توی اتوبوس نشسته ام و داشتم بهت فکر میکردم و یه اتفاق غیر منتظره رخ داد و من هم سریع یه اس ام اس دادم دلم یه جوری شد ...
اما جواب اس ام اس رو مثل این روزهای سرد و بی روح ندادی داشتم فکر می کردم که باز هم اون حادثه تکرار شد ، خوشحال شدم چون مسیر من با مسیر حادثه یکی بود فکر می کردم شاید باز هم این حادثه اتفاق بیافته اما...
زهی خیال باطل ...
این روزها مثل مرغی شدم که آشیونه اش رو گم کرده و نمی دونه کجا باید بره ، نه توان ساختن آشیونه جدید دارم و نه می تونم بدون آشیون زندگی کنم
حالا من موندم و یه جاده و یه کوله بار پر از خاطرات که باید تا آخر این جاده تنهایی با خودم ببرمش ، راستی این روزها من کجای باور و خیال تو نشسته ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره منم و گریه ی ممتد نصف شب و دوباره دلم میگیره ...
********************
به راه افتاده ام بی انکه بدانم چرا؟
گمانم بر آن بود که بهترین است و عاشق ترین-گمانم بر آن بود که پائیز برایم شعری دیگر
خواهد سرودو رقص برگ ها، آواز تنهائی و غربت مرا به خاموشی خواهد سپرد.
اما ،امروز- این لحظه باز هم تنها نشسته ام و از پشت پنجره ای بسته به این تنهائی
می نگرم.
باز من ماندم و من و غریبه ای هر چند آشنا!!!!!
کیست و از کجاست و با کدام افق باز نسبت دارد،از چه می سراید و از که می گوید؟
-راست است یا دروغ؟
مانده ام و پر از وحشت و خاموشی ؛ لب برچیده و سکوت کرده ؛ به دقایق رفته و
با قیمانده ای هر چند نا مفهوم می اندیشم ،به کدام خطا محکوم شده ام و تاوان چه لحظه هائی را می پردازم؟
به راستی از تو می پرسم من!!!
آیا این مجسمه غمگین منم؟؟؟
نظرات ()سلام به دلتنگی
سلام به روزگار
نمی دانم گذر ایام و شب و روز را باید روزگار بنامم یا سوزگار !
باید بگویم ای روزگار یا سوزگار !
دلتنگی چه ها که نمی کند ! گاه آنقدر مست و دیوانه می شوی که نمی دانی چه باید بکنی و چه بگویی ؟ دلتنگی و صبر . انتظار و دلهره از جدایی و یا شوق وصال ...
نیستی اما یادت با من هست !
هر روز ، شاید تعجب کنی اما وقتی صبح وقتی از خونه بیرون میام و کبوترها رو می بینم که سر راهم سبز می شن حس میکنم کنارم هستی هر چند ...
سکانس های دلتنگی نمی دانم تا کی ادامه دارن اما من همچنان منتظرت می مانم
تا روزی که در رو به روی تو باز کنم و از شوق دیدن تو پاهایم سست شوند و قلبم از سینه بیرون بپرد و ...
من می مانم ، منتظرت می مانم از دیروز تا فردا
آمدنت را به نظاره می نشینم و سر راهت را با گلهایی که با آب چشمانم آبیاری کرده ام گلباران می کنم
نظرات ()